میزگرد سنت و مدرنیته
30 بازدید
موضوع: سایر
مصاحبه کننده : منوچهری
نحوه تهیه : گروهی
محل انتشار : اندیشه حوزه ) مرداد و شهریور 1379 - شماره 23 )(18 صفحه - از 164 تا 181)
تعداد شرکت کننده : 0

دکتر منوچهرى [مجرى]:

در ابتدا لازم است دو نکته عرض نمایم: یکى محدوده بحث است. قطعا در یک میزگرد و یک جلسه نمى‏توان به طور تمام و کمال درباره‏اش به نتیجه رسید، امّا مى‏توان با دیدگاههاى مختلفى آشنا شد و تا حدودى آنها را حلاجى کرد. دیگر این که بحث ما درباره سنّت و تجدد یا مدرنیته در قالب تجربه تاریخى آن در ایران نیست، بلکه بیشتر معانى و مبانى بنیادین آنها و رابطه‏شان مدنظر است.

بنابراین ما این جا بحث را در قالب مفهوم سنّت و مدرنیته و اگر ترجمه فارسى مورد تأکید باشد، سنّت و تجدد دنبال مى‏کنیم.

همچنین خواهشم از آقایان دکتر احمدى، دکتر بهشتى و دکتر تاجیک این است که بحث را در دو قسمت دنبال کنیم به این شکل که هر یک از دوستان مفاهیم سنّت و مدرنیته را تعریف کنند؛ آقاى دکتر احمدى از منظر فلسفى، آقاى دکتر بهشتى از دریچه فلسفه سیاسى و آقاى دکتر تاجیک بیشتر از بُعد جامعه‏شناختى این مفاهیم را تعریف کنند. اگر فرصت بود خود من از بُعد تاریخى آنچه در نظرم باشد، خواهم گفت. بخش دوم به این شکل خواهد بود که نسبت سنّت و تجدد از همان دیدگاهها بیان شود.

دکتر تاجیک:

اگر من بخواهم شروع‏کننده باشم، به اصطلاح پست‏مدرنیستى یک شروع‏کننده شالوده‏شکن خواهم بود؛ یعنى یک شروع بازسازانه خواهم داشت. من نه معتقدم مى‏توان قرائت واحدى از این دو مفهوم ارائه نمود و نه معتقدم مى‏شود گفتمان واحد و مشخصى را در مورد سنّت و مدرنیته ارائه کرد و نه معتقدم که مى‏توان نویسنده واحدى براى متن مدرنیته و سنّت قائل شد و نه معتقدم که مى‏توان رابطه بین سنّت و مدرنیته را رابطه خارجى تعریف کرد و نه معتقدم که مى‏توان میان سنّت و مدرنیته مرز شفافى را کشید. به بیان زبان‏شناسى، سنّت و مدرنیته یک دالّ هست که در اثر گفت‏وگوهاى مختلف و در پى مدلولهاى مختلف به وجود مى‏آید. بنابراین، نمى‏شود تعریف واحد و مشخصى از سنّت و مدرنیته به دست آورد و نه حتى مى‏توان براى سنّت و مدرنیته تاریخ مشخصى قائل شد یا براى آن بستر جغرافیایى خاصى در نظر گرفت.

شاید دیدگاههایى که من مطرح مى‏کنم

مقدارى ثقیل به نظر آید، ولى در روند بحث سعى مى‏کنم بیشتر توضیح دهم. من معتقد نیستم که مدرنیته بستر غربى داشته و در دامان غرب تولد پیدا کرده. همان طور که مطرح کردم، مدرنیته یک نویسنده ندارد. هیچ متنى یک نویسنده ندارد. متن مدرنیته توسط نویسندگان گوناگونى نوشته شده و این متن هم نویسنده غربى داشته و هم نویسنده شرقى. از طرف دیگر اساسا معتقد نیستم که مدرنیته یعنى توسعه، رشد، با زمان پیش رفتن و داراى ارجها و ارزشهاى والا بودن و تنها جوامعى که مراحل مختلف تاریخى را طى کرده باشند مى‏توانند به مدرنیته برسند. از دیدگاه فوکو نقل کرده‏ام که:

آن چیزى که امروز اتفاق مى‏افتد لزوما پیشرفته‏تر از آن چیزى که دیروز اتفاق افتاده نیست، بنابراین نمى‏شود در بستر و گفتمان مدرنیته به دنبال پیشرفت گشت و نمى‏توان در بستر سنّت ایستایى و رکود و سترون بودن اندیشه‏ها را سراغ گرفت. معتقدم که این دو گفتمان کاملاً درهم فرورفته‏اند و نشانه‏هاى زبان‏شناختى و معرفت‏شناختى سنّت درون مدرنیته بازتاب پیدا کرده و بالعکس.

نمى‏توان میان اینها مرز کشید. زمانى که دارید از سنّت بحث مى‏کنید حتى در نقد سنّت، قبلاً سنّت در بستر گفتمان تجدد شما نشسته است و بالعکس وقتى از سنّت صحبت مى‏کنید مدرنیته در بستر گفتمان سنّتى شما حضور دارد. بنابراین بحث از یک گفتمان کدر، گفتمان درهم فرورفته است. دو گفتمان که جغرافیاى مشترک دارند، نمى‏توان راجع به اینها جداگانه صحبت کرد و به نظر من حتى نمى‏شود در رابطه با اینها به صورت ارزشى سخن گفت.

در غرب مدرنیته یک تاریخ مشخص ندارد. من مدرنیته و سنّت را یک گفتمان تعبیر مى‏کنم؛ گفتمان به عنوان یک مجموعه مفهومى سیال که دائما در حال گذار و صیرورت است. بنابراین، این نوع برداشت از مدرنیته و سنّت یک تاریخ مشخصى ندارد. از طرف دیگر معتقد نیستم که به تعبیر نیچه و فوکو باید به اورژنها و به ریشه‏ها برگشت. باید از یک جا شروع کرد و از آن جا بحث کرد. آن جایى که باید شروع کرد متعدد است. آن جا که باید شروع‏کرد یک‏بار از زبان «ولى‏اسمات» برمى‏گردد به قرن پانزدهم، یک بار از دریچه «وُمَنْ» صحبت مى‏کنیم مى‏رسد به

رنسانس، یک زمان از دیدگاه دیگرى بحث مى‏کنیم مى‏رسد به «آگوستین». یک زمان بحث مى‏کنیم از دیدگاه هابرماس مى‏رسیم به هگل، یک زمان از دیدگاه دیگرى بحث مى‏کنیم مى‏رسیم به کانت و از دیدگاه دیگر به دکارت و از دیدگاه دیگر به مارکس مى‏رسیم. درباره مدرنیته و حتى تاریخ شروع آن، از منظرهاى مختلف و در بسترهاى گوناگون حتى در مورد تاریخ شروع آن مناقشه شده است. گفتمان را مى‏گویم و تعریف مى‏کنم براى این که به ما اجازه مى‏دهد که تمامى دقایق و ابعاد مدرنیته را در آن انعکاس دهیم.

مدرنیته یک هویت واحد ندارد و داراى ابعاد و دقایق مختلف است. مدرنیته را مى‏توان از منظر فلسفى مورد بحث قرار داد، چنان که از منظر تکنولوژى و علمى و نیز از منظر انسان‏شناسى و از منظرهاى دیگر مى‏توان درباره آن بحث کرد.

من به عنوان گفتمان یا فراگفتمان «متادیسکورس» مدرنیته مى‏توانم عرض کنم چیزى است که داراى چند خصوصیت بارز است: یکى این که مدرنیته یک فراگفتمان است؛ فراگفتمان‏ها آن گونه که در بستر معرفتى غرب مطرح شده است. مدرنیته یک فراگفتمان «یونیورسال» و جهانشمول است. فراگفتمان حقیقت محور است و انسان را در بستر خودش دارد و چنین گفتمانى بر عقلانیّت یا عقلانیّت ابزارى به نوعى استوار است. بنابراین در ثقل چنین گفتمانى انسان و عقلانیّت انسان نشسته است، امّا معتقدم که چنین گفتمانى از رهگذر دیگر تعریف کردن و غیر تعریف کردن مذهب شکل نگرفته است. من معتقد نیستم که مدرنیته مذهب را کنار مى‏گذارد. اساسا کنار گذاشتن مذهب و عامل خارجى تعریف کردن یک فکر، اندیشه و هویت غیرممکن است.

مدرنیته از رهگذر باز قرائت جدید و باز تعریف جدید از مذهب شکل مى‏گیرد، نه خارج تعریف کردن مذهب. بنابراین چیز جدیدى که شکل مى‏گیرد رنگى از مذهب، انسان و عقلانیّت انسان دارد. چنین فراگفتمانى مى‏آید که خودش و ارزشهایش را جهانى تعریف کند. این را به عنوان مدرنیته مى‏نامم و این مدرنیته همان‏طور که نمى‏تواند از رهگذر غیر تعریف کردن مذهب شکل بگیرد، نمى‏تواند از رهگذر غیر تعریف کردن سنّت شکل بگیرد. همواره سنّت به شکلى در آن باز تعریف و باز تولید مى‏شود. البتّه آن چه گفتم چیزى است که در بستر معرفتى غرب شکل

گرفته و گرنه من معتقد نیستم که مدرنیته یک فراگفتمان است، بلکه به باور من مدرنیته از خرده گفتمان‏هاى متعددى تشکیل شده است و یک برداشت درباره مدرنیته وجود ندارد.

به هر حال این دیدگاه من براى آغاز گفت‏وگوست و اگر فرصتى باشد سعى مى‏کنم ابعاد این قضیه را بیشتر بشکافم.... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی